|
ساعت نزدیک های 3 نیمه شب و من بر خلاف شبهای گذشته که از راه نرسیده به خواب فکر می کردم امشب بیدار بیدارم و چقدر دلم هوای آیدا رو کرده .مثل همیشه یه سری به آشپزخانه محترم زدم و باز هم کار های خونه و به این فکر می کنم که ما زن ها......................... بگذریم کلی تو فکر بودم تا اینکه یادم اومد بیام و هفت آرزوی محال رو که دلارام نوه کوچک خواسته بود رو بنویسم و چه بموقع و بجا 1- اولین آرزوم این بود که یه بار دیگه بابام رو ببینم کسی که عاشقانه دوستش دارم و هیچ کس و هیچ گاه کسی نمی تونه جاش رو برام پر کنه 2- جهانی عاری از تبعیض خشونت سنگسار و اعدام داشته باشیم 3- حمید یه نظمی به این کتابخانه و کتاب ها و کاغذ های محترمش بده 4- از ظرف شستن و خونه تمیز کردن آشپزی خلاص بشم 5- یه روزی من و حمیداز این شهر بریم جایی که هیچ کس دستش بهمون نرسه 6- این یکی که دیگه جز محالات که یه روز در خونه رو باز کنم و مهمون نداشته باشیم 7- در سن 30 سالگی بمیرم البته محال محال هم نیست + نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387 2:32 توسط مریم اکبری |
|