|
یکی در می زند،پاشو و باز کن در را.صدا می آید. صدای پای آشناست انگار. می گویند بهار است بهار... اما نه حسش نمی کنم. بهار را می گویم. نگاه کن به درخت ها که شکوفه داده اند سبز شده اند.نمیبینی شلوغ است این خیابان های لعنتی و مردم پولهایشان را خرج می کنند. این را که تو دیدی حس کردی خودت... اما تو خودت دیدی چشم داشتی یونس کفش نداشت. لباس نو هم نخرید. یا ان یکی چطور تا ثانیه های اخر التماس می کرد تا آدمس هایش را بخرند. آدمس هایش ماندن.طفلکی بغض گرفتش. ورفت... بهار است باز کن در را باور کن این بهار را. همه جا سبز شده است. مردم دسته دسته اسکناس هایشان را خرج می کنند و روی ماه هم را می بوسن. بیخیال هر چه که بوده و می بینن. اصلا چشماشونو می بندن. همینجا سر چهارراه دیدی چطور تو روز اول نوروز پسرک آدامس فروش... چقد تلخ شد. بهار را باور کن. نزدیک است که ... + نوشته شده در شنبه سوم فروردین 1387 0:17 توسط مریم اکبری |
|