|
چقدر خوب که ما بچه شهرستانی باقی ماندیم. هیچ وقت یادم نمی ره وقتی مصاحبه های این فعالین زن رو تو روزنامه ها می خوندم چقدر ذوق می کردم و می گفتم یعنی میشه با هم کار مشترک داشته باشیم؟ ولی این حس اندکی طول نکشید و با دومین کار مشترک به در بسته خورد. اولین کار مشترکی که با گروه خانم شادی صدر انجام دادم رو هیچ وقت یادم نمیره، سایت فمنیستی تارا (تارنمای ارتباطی زنان) که قرار بود تمام اخبار زنان استان ها در هفته سه بار به روز شه و همه به این آمار و اخبار دسترسی پیدا کنند و اطلاع رسانی بشه. این سایت هم با زندان رفتن بچه ها ۳ ماه بیشتر دست نداد. تازه بچه ها داشتن جون می گرفتن، مقاله می دادن که سایت به کلی پاچید. اما دومین کار مشترک ما قزوینی ها با این روشنفکران مرکز نشین سر جریان سنگسار مرحوم جعفر کیانی و مکرمه ابراهیمی بود. البته ناگفته نماند این پرونده هم کشف تارا بود، قبلش در تارای قزوین منتشر شده بود. ولی نمی دونم جریان از چه قراره که ما ایرانی ها تازه دقیقه نود یادمون می افته که باید کاری کرد(نوشدارو پس از مرگ سهراب). البته قبل از سنگسار مکرمه جو خبری وبلاگ ها و وب سایت های خبری زیاد شد که پای مطبوعات سراسری به قزوین باز شد.پرونده سنگسار از طرف مسئولین تکذیب شد، سنگساری که گودالهایش را برای مکرمه و جعفر کنده بودن پر شد. همه چیز تموم شده بود که یک روز خبر رسید که ای دل غافل! جعفر کیانی در روستای آقچه کند تاکستان بدون حضور مردم روستا و با حکم قاضی اسحابی سنگسار شد. به محض سنگسار شدن جعفر تلفن من سوراخ شد. تماس پشت تماس و بچه های هم استانی درگیر ارتباط گرفتن و صدق خبر. حتی کسانی که نه نام آنها را نمی دانم پیگیر پرونده شدن و از هر کانالی که می شد خبر می گرفتن. تا ۲ روز بعد از سنگسار که آسیه عزیز مثل همیشه با عزمی راسخ این بار راهی استان قزوین شد. ساعت ۸ صبح بود که به قزوین رسید و راهی آقچه کند شدیم تمام راه داشت فکر می کرد به روستا که رسیدیم کلی بالا و پایین کردیم، محل سنگسار رو پیدا نکردیم وارد خود روستا شدیم و از محلی ها پرسیدیم. همه می گفتن که نذاشتن ما بریم ولی جاش رو بلدیم ، ما رو به محل بردن. نمی دونم ولی من تمام وجودم می لرزید. اولین بار بود که با چنین لحظه وحشتناکی روبه رو می شدم ، شنیده بودم سنگ های سنگسار از گردو کمی بزرگ ترن ولی اون چه که من دیدم شبیه بلوک بود. هر چه بود دلخراش بود و استرس زا، اصلا باورم نمی شد شب نمی تونستم بخوابم، تصور کردن اینکه یه انسان رو بذارن تو یه گودال و گرد تا گرد ش آدم هایی باشن که تمامشون عاری از گناه نیستن و پرتاپ کننده سنگ هایی هستند که خواستن گناه رو از جعفر پاک کنند!!!! وای خدای من حتی الان هم که دارم بعد از گذشت چندین ماه در موردش می نویسم دستانم به لرزه افتاده .خلاصه هدیه روز زن ما هم شد سنگسار جعفر. بگذریم، اصلا اینها رو نوشتم که بگم ممکنه همین روزها این اتفاق برای مکرمه بیافته. اما دریغ از این وکلای مسئولی که هر از چند گاهی یادشون می افته یه مصاحبه ای با روزنامه اعتماد ملی و یا... داشته باشن، در صورتی که مکرمه می گه که 3 ماهی می شه که هر روز به تلفن خانم صدر زنگ می زنه و دریغ از یک جواب. نمی دونم چه دلیلی برای این کارشون دارن؟ ولی ای کاش واقعا آدم ها به خاطر حکم انسانیشون و به خاطر حقوق بشری که ازش دم می زنن کاری رو انجام می دادن نه به خاطر ....... + نوشته شده در پنجشنبه نهم اسفند 1386 13:7 توسط مریم اکبری |
|