|
چند روز است که راحت نخوابیده اما امروز یک جمله زیبا از یکی از دوستانم شنیدم این جمله آنقدر زیبا بود که عصبانیم کرد آنقدر که بلند شدم آبی به صورتم زدم و تصمیم گرفتم که بنویسم و به احترام ........... تصمیم گرفتم در مورد زنانی بنویسم که سهمشان از زندگی کار است و عشق به فرزند به یاد فیلم (بانوی اردیبهشت ) از رخشان بنی اعتماد افتادم در این فیلم زنی که کار تحقیقی بر روی زنان جامعه انجام می دهد می خواهد از بین زنان در اقشار مختلف جامعه یکی را گزینش کند و مشکل از همین جا آغاز می شود زیرا هر کدام از زنان مورد بحث به فراخور توانایی و امکانات فرهنگ خویش خود را وقف بچه ها و خانواده کرده اند یکی در زندان است یکی بخاطر خانواده معلول شده دیگری خود را اصلا ندیده و با فراموش کردن خود به خانواده و بچه ها پرداخته و........شاید وجه تمایز فیلم شخصیت همان زنی است که در واقع کار پژوهشی بر روی زنان را انجام می دهد وی بیوه زنی است 42 ساله که پسری 18،19 ساله دارد او ضمن کار در بیرون و خانه زندگیش را وقف پسر خود کرده است ضمنا عاشق مردی است که صمیمانه به او عشق می ورزد او با تما شاچی بیواسطه حرف می زند هنگامی که از خود می پرسد :چرا باید مادری در عین حال که وظایف مادریش را بر عهده دارد چرا از دوست داشتن و دوست داشته شدن باید پرهیز کند من اصلا داوری بخصوصی در رد یا تایید این حرف ندارم ولی قابل تامل است طرح این پرسش که آیا باید به خواست پسر که در واقع نماینده روح مذکر و مرد سالار در این فیلم است پاسخ مثبت دهد؟ و به دکتر بصورت عشقی ممنوع بنگرد یا او حق دارد که دوست بدارد و دوستش بدارند نکته مهم این فیلم قدرت کارگردان است زیرا که خوب می داند برای نشان دادن روابط عاشقانه بین زن بیوه و دکتر محدودیت دارد و نمی تواند از زبان تصویر استفاده کند با پناه بردن به استعاره و کمک گرفتن از شعر های شاملو از زبان تصویر به زبان ادبیات نزدیک می شود و با نوعی ایجاز و کمک گرفتن از موسیقی ایجاد مناسبی و زبان نحنای شاملو به بهترین وجه این فضای عاشقانه را به تصویر می کشد متاسفانه من بعد از 6 سال این فیلم رو کمتر به یاد دارم و ای کاش فرصتی پیدا بشه تا دوباره آن رو می دیدم ولی نکته آخر این فیلم عجز و ناتوانی محقق و پژوهشگر رو در معرفی چهره یک زن نمونه به دلیل تر دید های وی و نگرشی که پیدا می کند آشکار است + نوشته شده در دوشنبه سی ام بهمن 1385 1:9 توسط مریم اکبری |
می خواهم بنویسم، تا اطلاع ثانوی به روز نخواهم شد.اما دوستان سخت نگیرند حال من خوب است. خوب خوب. به قول بیژن تو یکی دیگر افسردگی نگیر جان مادرت که حوصله نداریم. اما این روزها افسردگی مد است.همه خسته اند، بریده اند انگار. دلتنگی برای روزهایی که رفت. تفریحم این است که بروم قبرستان وبا آن ها که خوابیده اند حرف بزنم که این زنده ها حرف هم را نمی فهمند.پس چه دلیلی دارد که بخواهم بنویسم، برای چه، که بس دلم تنگ است.دلم تنگ است برای آرمان کوچولویی که می آمد وسنگ قبر ها را می شست واین روزها خبری از او نیست. برای منصور خطر که ناچار است شب ها پول آدامس هایی که فروخته است را زیر بالش خانه قایم کند که نکند دست شوهرخاله معتادش به آن برسد. برای ننه پیری که پله ها را دستمال می کشد تا خرج شوهر افتاده اش را در بیاورد، برای مادری که هرروز می آمد قبرستان تا با جوان تازه سفر کرده اش درد دل کند.برای دختری که به زور مادر خانه نشین شده وحق تحصیل ندارد.باید رخت سفید بپوشد وبخت سفیدش را تا ابد سیاه کند. دلم تنگ است برای نسلی که ترانه می خواند وحماسه خلق می کرد.برای ترانه هایی که بوی سرخی می داد وبرای تمام آدم های سرخ که این روزها بار وبنه بسته اند وگوشه نشین شده اند.باورکنید حال من خوب است هذیان نمی گویم، بیدارم و خود را به خواب زده ام که نبینم آن چه که می گذرد. خودم را به نفهمی زده ام تا ..... که چه سخته وقتی ببینی وبدونی،این همه درد هست ومی بینیم اما باید چشم ها را بست وچیزی را ندید که این نیز بگذرد. من اگر بخواهم بنویسم باید از این دیدن ها بگویم که دوست داشتنی نیست که رنج آور است که درد آور است. این همه درد و شانه های این ملت، من حالم خوب است خوب خوب خوب، باورکن. راستی یک سری عکسهای قبرستون از وبلاگ پویان ببینید + نوشته شده در یکشنبه هشتم بهمن 1385 20:32 توسط مریم اکبری |
همه میگن آخه مریم تو چرا اینقدر صبح ها دیر از خواب بلند می شی؟ راستش درست که می گن سحر خیز باش تا کام روا باشی ،اما این در مورد من صدق نمی کنه. برای اینکه متاسفانه در شهری به دنیا آمده ام به نام قزوین، شهر افسرده ها تا اونجایی که من یادمه تو نشریه نامه که 4 سال پیش توقیف شد هم به این اشاره شده بود که شهر قزوین مقام اول رو در کل کشورداره .واقعا برای مسئولین این شهر متاسفم امروز هم اخبار استان به این اشاره کرد که میانگین مصرف قرص های آرام بخش در قزوین بیشتر از استانهای دیگر است. من نمی دونم با چه رویی به این آمار ها اشاره می کنند . راستش هر وقت ما از شهر دیگه ای مهمون داریم و به ما می گن که ما رو ببرید جا های تفرحی رو بهمومن نشون بدید من که دلم می خواد آب بشم برم زیر زمین، نه پارک درست و حسابی داریم نه شهر بازی که بچه ها در اون بازی کنند، تازه نوبت به ما بزرگ تر ها هم که می رسه پاتوق می شه قهوه خانه های مملو از شلوغی ،که من هر وقت به اونجا می رم یاد حمام عمومی می افتم، این موضوع غمگین کننده است برای استانی که که مردمش برای استان شدنش یک هفته شهر رو بهم ریخته بودند، پس کجان این مردم غیور . ای کاش می شد تو این شهر بزرگ برای بچه ها یه شهر بازی ساخت . آره به خاطر همینه که من دوست دارم وقتی می خوابم حالا حالا ها از خواب بیدار نشم. هر روز مثل روز های دیگه، آخه چقدر کتاب بخونی چقدر وب بازی کنی و..... تازه بیرون هم که در می یای ماشاءاله اینقدر امنیت زیاده که آدم دلش می خواد تموم شهر رو پیاده دور بزنه و حال و هوایی عوض کنه. کارمون شده کار کردن، پختن ،شستن و خوابیدن و هر از گاهی 5 شنبه ها مهمانی رفتن که ازش به غیر از غیبت و... چیزی در نمی یاد یا همون سفره خانه های .... که آدم رو یاد خیلی چیز ها می ندازه که خدا رو شکر دارن جمعش می کنن .من نمی دونم دوباره این مسئولیتن چی تو سرشونه که می خوان جایگزین این قهوه خونه ها بکنن ،جالبه خودشون می گن ضرر قلیون برابر 1 بسته سیگاره اما همچنان این قهوه خانه ها باز ه هر چند وقتی هم که می گن دیگه ممنوع شده ولی این شایعه ای بیش نیست .معلومه که این کار رو نمی کنن چی از این بهتر که مردم رو باهاش مشغول کنن تا...... بگذریم من اینجا بس دلم تنگ است. حا لا باز هم به من می گین چرا اینقده می خوابی ، شما ها که بیدارین چی کار می کننین؟ + نوشته شده در چهارشنبه چهارم بهمن 1385 20:41 توسط مریم اکبری |
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت: سر ها در گریبان است. کسی بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را. نگه جز پیش پا را دید، نتواند، که ره تاریک و لغزان است. و گر دست محبت سوی کس یازی، به اکراه آورد دست از بغل بیرون ؛ که سر ما سخت سوزان است. نفس ، کز گرمگاه سینه می آید برون، ابری شود تاریک. چو دیوار ایستد در پیش چشمانت. نفس کا ین است، پس دیگر چه داری چشم زچشم دوستان دور یا نزدیک؟ (مهدی اخوان ثالث) + نوشته شده در چهارشنبه چهارم بهمن 1385 2:32 توسط مریم اکبری |
|