|
امروز اول بهمن ومن رفتم تو 24 سالگی باورم نمی شه چقدر زود و بد می گذره این روزهای لعنتی نمی دونم شاید خیلی ها از تولد من خوشحال شده بودند ولی ای کاش هر گز چشمم به این دنیای کثیف باز نمی شد خلاصه تا چشم به هم بزنم شدم 40 ساله نمی دونم چرا از بچگی فکر می کردم که هر وقت 40 سالم بشه می میرم البته تو دوره ما با این تورم و گرانی همچن دور از ذهن هم نیست اگه همین طور پیش بره فکر کنم 40سالگی تازه آخرش ای کاش بابا علی من زنده بود اگه یه روز از من بپرسن چه آرزویی داری می گم که فقط یک روز بابام رو ببینم ولی نه همه اینا فقط می تونه یه رویا باشه البته من اگه این رویاهام نبود نمی دونم باید به چه امیدی زندگی کنم دومین آرزوم اینه که حمید یه روزنامه داشته باشه یه روزنامه که هر چی می خواد رو راحت و بدون در دسر سانسور بنویسه از مامان مهربونم هم به خاطر تموم سختی هایی که تو زندگی بهش دادم ممنونم یادمه همیشه می گفتم آخه مامان برا چی منو به دنیا آوردی به خاطر همین تا وقتی نتونم جواب این سوال رو پیدا کنم هرگز بچه دار نخواهم شد ای کاش می شد بچه شد و تو همون حال و هوای بچگی موند دریغا... + نوشته شده در شنبه سی ام دی 1385 23:25 توسط مریم اکبری |
ناامنی امروز برای زنان به یک مساله مهم تبدیل شده است.اخبار زیر که فقط در یک ماه اتفاق افتاده است را مرور کنید. در هشتگرد، چند مرد افغانی، به تعرض و قتل 6 زن مفقود شده ی تهرانی اعتراف کردند.،در اصفهان، دختر 22 ساله مورد اذیت و آزار مرد مسافربر قرار گرفت.، راننده ی آژانس کرایه خودرو دختر 19 ساله را به جای رساندن به مقصد، به خانه ای در منطقه فرحزاد برد و به همراه دوستانش وی را مورد آزار قرار داد و بعد او را در گوشه ای از خیابان رها کرد.در تهران باند مخوف "باغ خرمالو" که در پوشش مسافرکشی 23 زن و دختر جوان را ربوده و مورد آزار و تعرض قرار داده بودند. این ها تنها گوشه ای از هزاران اتفاقی است که برای زنان به وقوع می پیوندد.هر روز صفحه حوادث روزنامه ها خبری در باره تعرض مردان جامعه به زنان دارد وما باید آهسته گوشهایمان را بگیریم وکم سن وسال تر ها را هشدار بدهیم از این که نکنید این کار را.آخر تو سنت قد می دهد روزنامه بخوانی.بقیه صفحاتش را بخوان این ها دروغ است. اما باور کنید دروغ نیست.همین امروز یکی تعریف می کرد که دیشب 100 قدم پیاده روی هزار بلا ومصیبت برایش داشته، می گفت چندی قبل رفته بودیم سینما دو فیلم با یک بلیط ،اما فیلم دوم سانسور نداشت . متاسفانه علیرغم وعده بسیار مسوولین "نا امنی زنان " در جامعه تشدید شده است.زنان در خیابان با انواع آزارهای کلامی وجنسی روبرو می شوند وچاره ای جز تحمل ندارند. امروز روزخانواده بود، بدون هیچ گونه برنامه ای تنها خبر همین بود که آمار ازدواج کاهش داشته است ودر مقابل طلاق افزایش. طلاق در تهران رشد 13 درصدی را تجربه کرده است. بنیان خانواده ها چندان مستحکم نیست.خیانت به دیگری ، ارتباط نامشروع ، ازدواج مجدد ، زن دوم؛ ازدواج اجباری و..... همه این ها زندگی وامنیت زنان را تهدید می کند. برای همین باید برای امنیت نیمی از جامعه تدبیری اندیشید.باید فضای جامعه را از این خشونت ها دور کرد اما چگونه اش نیازمند یک برنامه ریزی مناسب میدان دادن به زنان اهل اندیشه است.به کسانی که در این سال ها غریبه اشان خوانده ایم.بگذارید این بار از دریچه ای دیگر به دنیا نگاه کنیم ...... + نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم دی 1385 4:8 توسط مریم اکبری |
روایت تلخ قصه یک زن بیچاره زن ! بیچاره بچه زن که باید فدا شود، بیچاره من ،ما، تو . می گفت :پدر بچه قمار می کند. قمار زندگیش است .صبح تا شب ،شب تا صبح . همه چیزش را می دهد تا شاید یک روز برنده بازی باشد . بازی! کدام بازی ؟ پس زندگی اش چه می شود. می خندد ، اما تلخ تر از هزاران گریه، زندگی ! دختر حرف ها می زنی، اگر زندگی اش مهم بود حال و روز ما این نمی شد که. همه اش تقصیر این پدر و مادر لعنتی من است که با اولین خواستگار چون پسر فلان آقا در قوم بود شوهرم دادند بی آن که بپرسند؛ تو هم نظری داری ؟ ازدواج های قومیتی ، پایبندی به سنت، بزرگتر هایی که بدون نظر ما تصمیم می گیرند. او قربانی همین زندگی است . شوهر که قرار بود نان آور خانه باشد و سایه ای بر سر من و بچه ام حالا ۶ماه است که خانه نمی آید مگر اینکه پول نداشته باشد و بخواهد چیزی از وسائل خانه را بفروشد تا خرج قمارش را در بیاورد. می گویم هیچ اقدامی نکرده ای تا از شر این زندگی خلاص شوی ؟ چه کار باید می کردم .شکایت ، دادگاه ، یا بزرگ تر های فامیل که این بلا را سرم آوردند. به برادر بزرگ ترم می گویم، طلاق مرا بگیر، جان به لبم کرده. می گوید خفه شو با لباس سفید رفته ای با کفن بر میگردی .می خواهی آبروی ما را ببری .طلاق! گیس بریده، می دانی اگر پدر زنده بود می کشتت . بر گرد برو خانه، سرت را بیانداز پائین و زندگی کن . با چه کسی زندگی کنم ؟ مردی که کلیه اش را برای قمار فروخته ؟ مردی که شب و روز خانه نمی آید و خبر ندارد که صاحب خانه مرا بیرون کرده و هیچ کس به خانه راهم نمی دهد . پدرش که هیچ انگار من زیادی ام روی این کره خاکی .می خواستی چشمایت را باز کنی، من خرج خودم را ندارم چه برسد به تو و این بچه . حالا اگر پسر بود می شد کاریش کرد اما دختر را می خواهم چه کار، نان خور کم دارم . سال ۲۰۰۷ میلادی، قرن ۲۱، بخشی از کره خاکی، قاره آسیا، کشور ایران، شهر قزوین، باور کردنی نیست اما اگر اجازه بدهید دختر را زنده به گور می کنند که مایه ننگ است . دادگاه چه می گوید ؟ هیچ! از مهرم باید بگذرم نفقه هم که ندارد تا بدهد. تازه شاید طلب کار هم باشد .بچه اش را می خواهد نه برای اینکه بزرگش کند که می خواهد بفروشدش . برایش مشتری پیدا کرده، ۶۰۰هزار تومان نا قابل . حتما خرج چند شب قمار را می دهد . یعنی هیچ اقدامی نکرده اند برای شوهری که شش ماه است به خانه نمی آید، خرجی نمی دهد و به قمار مشغول است . مگر قانون نمی گوید که اگر شوهری شش ماه خا نواده اش را ول کرد ........... حرف ها می زنی، آقای قاضی طلبکار است . می گوید باید ثابت کنی که آقا قمار می کند اگر نتوانی این حق را دارد که اعاده حیثیت کند . می گویم شش ماه است که خانه نیا مده، می گوید؛ تو خرجیت را از کجا آوردی . اگر من زن یک شب خانه نیایم، قهر کنم و به خانه مادرم بروم گناهکارم، عدم تمکین کرده ام و آقا می تواند هر تصمیمی که دلش خواست بگیرد . اما حالا من باید ثابت کنم . عیبی ندارد غصه نخور باز هم شکایت کن وکیل بگیر حقت را می گیرد . پول وکیل از کجا بیاورم. همین حالا کرایه ماشین ندارم . وکیل ها کلی پول می خواهند، تازه آخرش هم که معلوم است چهار ده سکه که قسط بندیش می کنند و۵ میلیون تومان که آقا ندارد بدهد و حاضر است برود زندان هم قمارش را بکند و هم از شر ما راحت شود . نه ! باید بدانی که وظیفه دادگستری است به تو وکیل رایگان بدهد اگر نمی دهد هستند کسانی ازاین قشر که به داد تو برسند درست می شود سخت نگیر . ما همه نیازمند دانستنیم . او اگر نمی داند تقصیر خودش نیست در چهار چوب بسته خانه و قوم چیزی بیشتر از این به او یاد نداده اند با لباس سفید می روی و با کفن سفید باز می گردی . وقت آن است که بدانیم که دانستن دشمن ناتوانی است .... اگر کسی می تواند به این زن کمک کنه به ایمیل من پیام بفرستد. + نوشته شده در چهارشنبه بیستم دی 1385 0:44 توسط مریم اکبری |
داشت با آقای وکیل حرف می زد ، پشت تلفن آن طور که از فحوای کلام آقای وکیل بر می آمد مردی از دست زنش کتک خورده بود .جل الخالق بار ها شنیده بودم که زنان از دست مردان کتک می خورند . زنان به پزشکی قانونی می روند تا سندی برای دادگاه داشته باشند و بعد آقای قاضی رو به آنها می گوید: اگر زن از دستور شوهرش تمرد طبق قانون شوهر می تواند او را کتک بزند باز هم جل الخالق . راستش اینکه مردی زنش را بزند ویا زنی شوهرش را درد ناک است آنجا دیگر چیزی برای زندگی باقی نمانده است که زندگی جنگ با هم نیست . زنان در ایران به دنبال حقوقشان هستند اما احساس می کنم قبل از حق زن که نیمی از حق انسانی است باید حق تمام افراد جامعه رعایت شود.جامعه من پرخاشگر شده است . آدم هایش عصبی، مردمانش کم حوصله و به سان باروتی که منتظر چخماق است .فکر می کنم ریشه اصلی تمام ناملایمات و پر خاشگری ها که به عاطفی ترین سطوح زندگی آدم ها نیز کشیده شده است اقتصاد است و معاش . آقای وکیل از شغل مرد می پرسید و ظاهرا دعوا بر سر همین بود . زن ها بار سنگین روانی خانه را به دوش می کشند باید به اداره امور داخلی خانه همت بگمارند و البته حسب قانون خورده فرمایشات آقا را نیز انجام دهند. فشار روانی مرد به خانه که می آید سپری بهتر از زن نمی یابد حال گاهی در این تخلیه فشار زور زن بر مرد می چربد. حتما باید خوشحال باشم از اینکه زنی از پس شوهرش بر آمده فاتح جنگ بوده است اما سر انجام این زندگی را چه می شود ؟ شاید آقای وکیل و آقای قاضی وجدان جامعه مرد را مظلوم بداند و حکم به نفع او دهد اما واقعا حق با کیست؟ + نوشته شده در سه شنبه نوزدهم دی 1385 1:46 توسط مریم اکبری |
۱۴دی ۸۲ بعد از این که چند ماهی رو دنبال یه حاجی خطبه خون معتقد به برابری حقوق زن ومرد می چرخیدیم تا کلیه اصول مدرن را بپذیره من وحمید یه زندگی رو شروع کردیم.اون سرباز نیروی انتظامی بود که تازه درجه هاشو گرفته بودن وحال خوبی نداشت.همه ما رو می ترسوندن از زندگی کردن.مامانم،داداش بزرگه حمید ، دوستا ورفقا همه وهمه اما... من تازه رفته بودم حدیث و حمید سرباز بود یادمه همیشه بچه های تحریریه از جای خالی اش می گفتن.بعضی روزا می آومد حدیث با بچه ها گپ می زد ومی رفت تو اتاق رحیم وبی خداحافظی برمی گشت. یه روز که حالم بد بود اومد تحریریه. شاملو دستم بود،پرسید کدوم شعر شاملو رو دوست داری؟ گفتم پریا . گفت: سلاخی می گریست دل به قناری کوچک باخته بود. پریای نازنین چه تون زار می زنین،در اینجا چار زندان است ،ابراهیم در آتش ، آیدا در آینه وناگهان حسین قلی خنده زدن لب نمی خواد دایره ودمبک نمی خواد یه دل می خواد که شاد باشه از بند غم آزاد باشه خوب شعر می خواند انگار چند بار شاملو را مرور کرده بود.اوج وفرود داشت.اون روزها گذشت وهر از گاهی برای دیدن بچه ها می اومد. یه روز ازش پرسیدم اگه یه روز یه دختر از تو خواستگاری کنه چی می گی؟ طفلکی چای می خورد سرفه اش گرفت وبعد از اون یکی دو هفته ای پیداش نشد.انتخابات شورا ها بود وما ستاد رحیم سرکار.کمتر می اومد،از بچه ها شنیدم اسفند تولدشه وکمتر کسی یادش می مونه آخرین روز سالو به اون تبریک بگه براش هدیه خریدم.یه عروسک با یه خودکار.امید بهش رسوند وبعد ها لقب پسرمون رو گرفت.حمید هم در مقابلش برام حمید مصدق خریده بودو صفحه اولش نوشته بود: از وقتی که عاشق شدم فرصت بیشتری پیداکردم.فرصت بیشتری برای اینکه پرواز کنم وزمین بخورم تو این شانس را به من بخشیدی متشکرم. چند مدتی با تمام مسایلش سپری شد ومن و حمید در ۱۴ دی ۸۲ رسما به عقد هم دراومدیم تا همه چیزو با هم بگذرونیم.تو دوران عشقولانه از درد هامون می گفتیم ومن می ترسیدم که نکند این درد ها زندگی را از من بگیرد وحمید می گفت نمی خواهد زندگی دغدغه هایش را بگیرد. زندگی ما با تمام سختی ها وشیرینی ها شروع شد و من واو ما شدیم.ما برای تحمل بیکاری حمید که هرجا می رفت می پرسیدن با لیسانس سرباز صفر بودی وبعد باید توضیح می داد ونتیجه هم معلوم. به قول دوستان در قدرتش همه می خواستند برایش کاری بکنند اما ما دو نفر میدانستیم چه می گذرد.شب های نزدیک عروسی صبح تا نیمه شب ستاد دکتر معین بود وروز بعد از مراسم عروسی هم خونه ما شد محل جمع شدن بچه هایی که یاران دبستانی معین بودن. من وحمید زندگی می کردیم سخت اما شیرین. زندگی سیبی است که باید گاز زد با پوست. گریه می کردیم می خندیدیم ومی جنگیدیم. باورم نمی شه چهار سال تمام از اون روزاها گذشته به سرعت برق وباد انگار همین دیروز بود که برای اولین بار رفتیم بیرون ساندویچ بخوریم.یادم نمی رود ساندویچ نصفه مرا هم حمید خورد...چهار سال تمام از آغاز رسمی زندگی ما می گذرد ومن یک روز زودتر فکر کردم ۱۴ دی است....۴ سال برای با هم بودن ،با هم گریستن، با هم خندیدن، با هم تحمل کردن و...... بگو غزل به تازگی بگو زنده باد زندگی + نوشته شده در جمعه پانزدهم دی 1385 2:29 توسط مریم اکبری |
بیژن منو دعوت کرده به یلدا بازی نمی دونم باید از کدوم عادت هام بنویسم که کسی نمی دونه یا پنهون مونده اما راستش من خیلی رک هستم وچیز پنهانی ندارم.به احترام بیژن می نویسم.همینطور از این که منو یاد بچگیم وخاطراتم انداخت ممنونم. ۱– من یه آدم کاملا برونگرا هستم که نمی تونم چیزی رو پنهان کنم به خاطر همین هر وقت که به من چیزی رو می گن ومی خوان به کسی نگم طاقت نمیارم وراستش بعضی وقت ها با این مدل شفاف سازی برای خودم کلی دردسر می سازم.اما شرمنده همتون من آدم زیادی رکی هستم وبه قول حمید بی سیاستی بلای جان من است. ۲ – سال سوم راهنمایی بودم . بابام که بعد از انقلاب پاکسازی شده بود واز شغل دولتی محروم بود به اجبار ما را ترک کرد ودر بندر عباس کار میکرد. من از بچگی بچه بابا بودم اگه همه بچه ننه بودن. بعد از یک ماه بابام را در خیابان دیدم واز شوق وسط خیابان پریدم بغلش وبا هم رفتیم بیرون.بی خبر از خانواده. هوا تاریک شده بود که ازآرایشگاه بیرون اومدیم ومامورین منکرات من وبابام رو با هم گرفتن.از اونجایی که بابام شلوار لی می پوشید وموهاش رو من رنگ می کردم تا سفیدیش پیدا نشه ظاهرا شک برانگیز شده بود.خلاصه با کلی مشکل آقایون باورشون شد ما پدر ودختریم تازه رسیدیم خونه دعواهای مامانم با من آغاز شد. این خاطره هم منو از ماشین پلیس می ترسونه هم همیشه بابام رو به یادم میاره که 4سالی هست ما رو واسه همیشه ترک کرده. ۳- در دوره ای که همسن وسال های من در فامیل دنبال مد بودند وخوشگذرانی ومهمانی بازی تو صف می ایستادم تا روزنامه خرداد وصبح امروز وجامعه بخرم وبعدش هم تو خونه با بابام مینشستم به صحبت کردن.بچه های فامیل منو مسخره می کردن. خاطرم هست روزهای بعد از 18 تیر که رادیو های خارجی رو گوش می کردم دختر خاله ام که همسن من بود به من می خندید.عادت بدی بود مگه نه؟ اما الان اصلا روزنامه ها رو ورق نمی زنم با شرمندگی هیچی ندارن. ۴– من کاکائو به ویژه مدل تیوپی اش رو خیلی دوست داشتم. همیشه از مغازه سر کوچه خرید می کردم وچون بابا گفته بود که در مواقعی که من ومامان نیستیم می تونید نیاز های ضروریتون رو از امیر آقا تهیه کنید.من هم تموم روزها بستنی وکاکائو می خریدم ومی گفتم امیرآقا بابا میاد حساب می کنه . سر ماه که بابا می اومد پیش امیر اقا کلی خالی می شد من باب نیاز های ضروری من که کاکائو بود وبستنی.البته این عادت همچنان ادامه دارد. ۵– تو زندگیم هیچکی به اندازه بابام تاثیر گذار نبوده وبیشتر خاطرات من مال اونه.تو دنیای نوشتن رحیم سرکار کمکم کرد و حدیث قزوین محل تولد روزنامه نگارانه من بود.از کار کردن با مجموعه بچه های تارا زیادی لذت می برم.تو دوست هامم مهدیه قافله باشی وایدا سعادت رو زیادی دوست دارم. + نوشته شده در پنجشنبه هفتم دی 1385 0:36 توسط مریم اکبری |
یه خبر البته برای کسانی که به حقوق زنان علاقه مند هستند سایت تارا تارنمای ارتباطی زنان در قزوین هوا شد از کلیه دوستانی که در هوا شدن این سایت به من کمک کردند ممنونم و اما اگر دوستانی هستند که تمایل دارند قلم در حوزه زنان بزنند می توانند به ایمیل من مطالب را بفرستند. اما خبر مهم تر ونگران کننده که تقریبا امروز موضوع اصلی رسانه های ایران بود تحریم ایران است .آقای رئیس جمهور همچنان بدون توجه به شرایط بین المللی راه خود را می رود. من امیدوارم این مسئله به نفع ملت ایران و صلح جهانی حل بشود این هم نیازمند سیاستمداران با درایت و عقل مدار است خدا کنه تا انتخابات بعدی مردم به این نتیجه برسند که به یک رئیس جمهور سیاستمدار نیاز دارند نه شعار گرا و پوپولیسم. + نوشته شده در یکشنبه سوم دی 1385 23:41 توسط مریم اکبری |
|