تبليغاتX
برای آزادی
اینجا مکانی است که من دور از هراس سانسور و توقیف حرف هایم را می نویسم
دنیای ما قصه نبود
پیغوم سر بسته نبود.
 
دنیای ما عیونه
هر کی می خواد بدونه:
 
دنیای ما خار داره
بیابوناش مار داره
هر کی باهاش کار داره
دلش خبردار داره!
 
دنیای ما بزرگه
پر از شغال و گرگه!
 
دنیای ما همینه
بخوای نخواهی اینه!
                                
شاملو
+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 23:23  توسط مریم اکبری  | 

اونقدر عصبانی و خشمگینم که حوصله هیچ چیز رو ندارم. نمی دونم واقعا چی باید بنویسم ؟اصلا برای چی بنویسم زمانی که هیچ یک از این حرف ها و صدا ها به مسئولین نمی رسه. دلم می خواست پنجره اتاق رو باز کنم و بلند داد بزنم فریاد بزنم که حق من و هم جنس من از این زندگی لعنتی که داریم توش دست و پا می زنیم چیه؟ بد بختی اینجاست که ضربه اول هم از همین هم جنست می خوری. تازه داشتم می خوابیدم که یکی از دوستانم تماس گرفت و سراغ یه وکیل رو گرفت که همیشه خدا یا گوشیش خاموشه و یا جواب نمی ده!راستش کنجکاو شدم و پرسیدم  ماجرا از این قرار بود که همسر عزیزشو رو با خانمی دیدن و شروع کردن به دعوا و کتک و کتک کاری! از قرار معلوم هم بدجوری کتک خورده بود که به سفارش دوستان رفته پزشک قانونی  و شکایت و شکایت کشی. راستش اول کلی اون هوو محترم رو فحش دادم و بعد که کمی فکر کردم دیدم اون شوهر عوضیش مقصره، که همه آتیش ها از گور اون در می یاد بعد به این فکر می کنم که اون زن چرا باید این کار رو بکنه؟ 12 سال زندگی مشترک و این هم دستمزد این همه سال؟ من که جای دوستم بودم تا جا داشت به جای هووم شوهرم رو می زدم !خداییش همه چیز عوض شده یا مردم عوضی شدن اصلا جامعه بی اخلاق شده. یه کم با حمید حرف زدم اونم می گه اون زن بدبخت که صیغه این شده از بدبختیش بوده! مقصر شوهر که پا داده . وای خدای من باورتون نمیشه اونقدر داغونم که اصلا نمی فهمم که چی دارم می نویسم آخه قانون چه حمایتی از این دوست من می کنه؟ تازه در طرح حمایت از خانواده داره زن دوم عقدی رو ............. بگذریم تازه بر فرض هم که شکایت کرد به غیر ازمهریه اعصاب خورد کنی چی داره ؟ فوقش چون تو دعوا اون هوو مقصر اعلام میشه و متهم به مبلغی دیه میشه تکلیف این 12 سال زندگی چی می شه تکلیف اون بچه معصوم چیه ؟

از بچگی بهمون یاد می دن چون تو دختری نخند، نرو، حرف بد نزن، بلند نخند، با متانت برخورد کن، آشپزی کن، خونه داری کن، شوهر داری کن، از خونه شوهرت قهر نکن، بدون اجازه شوهرت بیرون نرو، خلاصه خفه شو، بتمرگ! به قول پدرمرحومم بفرما و بتمرگ یه معنی می ده.

از دوستم پرسیدم تا به حال هیچ اقدامی نکردی دادگاهی، شکایتی، گفت: رفتم دادگاه خانواده، قاضی محترم می گه خانم برو خدا رو شکر کنه شوهرت زنا نکرده واین خانم رو صیغه کرده آخه شما بگید کجای این قانون  حمایت کننده خانواده است؟

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 0:39  توسط مریم اکبری  | 

چند روزیه که بد به بچه هاگیر می دم نمی دونم ای کاش اونها هم منو می فهمیدن و درک می کردند راستش همشون دوست داشتنی و مهربونن ولی این زبون لعنتی من مثل اینکه بازم دست گل به آب داده لعنت بر زبانی که بی موقع باز شود بگذریم دوستان عزیز خلاصه مارو حلال کنید اینم اخلاق گند ماست که رک حرف دلمون رو می زنیم ولی باور کنید که هموتون رو دوست دارم

 

خاموش شدیم

خاموش شدیم و چیزی نگفتیم

مردم سکوت ما را عیب دانستند

سخن گفتیم لیگ گفتند:

بسیار سخن می گویید

باز خاموش شدیم و چیزی نگفتیم

گفتند: با سکوت می فریبند

سخن گفتیم و پنداشتند

ما نیرنگ داریم

(جبران خلیل جبران)

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 13:11  توسط مریم اکبری  | 

ساعت نزدیک های 3 نیمه شب و من بر خلاف شبهای گذشته که از راه نرسیده به خواب فکر می کردم امشب بیدار بیدارم  و چقدر دلم هوای آیدا رو کرده .مثل همیشه یه سری به آشپزخانه محترم زدم  و باز هم کار های خونه و به این فکر می کنم که ما زن ها......................... بگذریم کلی تو فکر بودم تا اینکه یادم اومد بیام و هفت آرزوی محال رو که دلارام نوه کوچک خواسته بود رو بنویسم و چه بموقع و بجا

 

1-     اولین آرزوم این بود که یه بار دیگه بابام رو ببینم کسی که عاشقانه دوستش دارم و هیچ کس و هیچ گاه کسی نمی تونه جاش رو برام پر کنه

2-     جهانی عاری از تبعیض خشونت سنگسار و اعدام داشته باشیم

3-     حمید یه نظمی به این کتابخانه و کتاب ها و کاغذ های محترمش بده

4-     از ظرف شستن و خونه تمیز کردن آشپزی خلاص بشم

5-     یه روزی من و حمیداز این شهر بریم جایی که هیچ کس دستش بهمون نرسه

6-     این یکی که دیگه جز محالات که یه روز در خونه رو باز کنم و مهمون نداشته باشیم

7- در سن 30 سالگی بمیرم البته محال محال هم نیست

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 2:32  توسط مریم اکبری  | 

یکی در می زند،پاشو و باز کن  در را.صدا می آید. صدای پای آشناست انگار. می گویند بهار است بهار...

اما نه حسش نمی کنم. بهار را می گویم. نگاه کن به درخت ها که شکوفه داده اند سبز شده اند.نمیبینی شلوغ است این خیابان های لعنتی و مردم پولهایشان را خرج می کنند. این را که تو دیدی حس کردی خودت...

اما تو خودت دیدی چشم داشتی یونس کفش نداشت. لباس نو هم نخرید. یا ان یکی چطور تا ثانیه های اخر التماس می کرد تا آدمس هایش را بخرند. آدمس هایش ماندن.طفلکی بغض گرفتش. ورفت...

بهار است باز کن در را باور کن این بهار را. همه جا سبز شده است. مردم دسته دسته اسکناس هایشان را خرج می کنند و روی ماه هم را می بوسن. بیخیال هر چه که بوده و می بینن. اصلا چشماشونو می بندن. همینجا سر چهارراه دیدی چطور تو روز اول نوروز پسرک آدامس فروش...

چقد تلخ شد. بهار را باور کن. نزدیک است که ...

+ نوشته شده در  شنبه سوم فروردین 1387ساعت 0:17  توسط مریم اکبری  | 

چقدر خوب که ما بچه شهرستانی باقی ماندیم. هیچ وقت یادم نمی ره وقتی مصاحبه های این فعالین زن رو تو روزنامه ها می خوندم چقدر ذوق می کردم و می گفتم یعنی میشه با هم کار مشترک داشته باشیم؟

 ولی این حس اندکی طول نکشید و با دومین کار مشترک به در بسته خورد. اولین کار مشترکی که با گروه خانم شادی صدر انجام دادم رو هیچ وقت یادم نمیره، سایت فمنیستی تارا (تارنمای ارتباطی زنان) که قرار بود تمام اخبار زنان استان ها در هفته سه بار به روز شه و همه به این آمار و اخبار دسترسی پیدا کنند و اطلاع رسانی بشه. این سایت هم با زندان رفتن بچه ها ۳ ماه بیشتر دست نداد. تازه بچه ها داشتن جون می گرفتن، مقاله می دادن که سایت به کلی پاچید.

اما دومین کار مشترک ما قزوینی ها با این روشنفکران مرکز نشین سر جریان سنگسار مرحوم جعفر کیانی و مکرمه ابراهیمی بود. البته ناگفته نماند این پرونده هم کشف تارا بود، قبلش در تارای قزوین منتشر شده بود. ولی نمی دونم جریان از چه قراره که ما ایرانی ها تازه دقیقه نود یادمون می افته که باید کاری کرد(نوشدارو پس از مرگ سهراب). البته قبل از سنگسار مکرمه جو خبری وبلاگ ها و وب سایت های خبری زیاد شد که پای مطبوعات سراسری به قزوین باز شد.پرونده سنگسار از طرف مسئولین تکذیب شد، سنگساری که گودالهایش را برای مکرمه و جعفر کنده بودن پر شد. همه چیز تموم شده بود که یک روز خبر رسید که ای دل غافل! جعفر کیانی در روستای آقچه کند تاکستان بدون حضور مردم روستا و با حکم قاضی اسحابی سنگسار شد.

 به محض سنگسار شدن جعفر تلفن من سوراخ شد. تماس پشت تماس و بچه های هم استانی درگیر ارتباط گرفتن و صدق خبر. حتی کسانی که نه نام آنها را نمی دانم پیگیر پرونده شدن و از هر کانالی که می شد خبر می گرفتن.

 تا  ۲ روز بعد از سنگسار که آسیه عزیز مثل همیشه با عزمی راسخ این بار راهی استان قزوین شد.  ساعت ۸ صبح بود که به قزوین رسید و راهی آقچه کند شدیم تمام راه داشت فکر می کرد به روستا که رسیدیم کلی بالا و پایین کردیم، محل سنگسار رو پیدا نکردیم وارد خود روستا شدیم و از محلی ها پرسیدیم. همه می گفتن که نذاشتن ما بریم ولی جاش رو بلدیم ، ما رو به محل بردن. نمی دونم ولی من تمام وجودم می لرزید. اولین بار بود که با چنین لحظه وحشتناکی روبه رو می شدم ، شنیده بودم سنگ های سنگسار از گردو کمی بزرگ ترن ولی اون چه  که من دیدم  شبیه بلوک بود.

 هر چه بود دلخراش بود و استرس زا، اصلا باورم نمی شد شب نمی تونستم بخوابم، تصور کردن اینکه یه انسان رو بذارن تو یه گودال و گرد تا گرد ش آدم هایی باشن که تمامشون عاری از گناه نیستن و پرتاپ کننده سنگ هایی هستند که خواستن گناه رو از جعفر پاک کنند!!!!

 وای خدای من حتی الان هم که دارم بعد از گذشت چندین ماه در موردش می نویسم دستانم به لرزه افتاده .خلاصه هدیه روز زن  ما هم شد سنگسار جعفر. بگذریم، اصلا اینها رو نوشتم که بگم  ممکنه همین روزها  این اتفاق برای مکرمه بیافته. اما دریغ از این وکلای مسئولی که هر از چند گاهی یادشون می افته یه مصاحبه ای با روزنامه اعتماد ملی و یا... داشته باشن، در صورتی که مکرمه می گه که 3 ماهی می شه که هر روز به تلفن خانم صدر زنگ می زنه و دریغ از یک جواب. نمی دونم چه دلیلی برای این کارشون  دارن؟ ولی ای کاش واقعا آدم ها به خاطر حکم انسانیشون و به خاطر حقوق بشری که ازش دم می زنن کاری رو انجام می دادن نه به خاطر .......

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت 13:7  توسط مریم اکبری  | 

 خشونت جلوه‌هاي بسياري دارد. گاه نمايان است و آثارش براي همگان قابل رؤيت و گاه پنهان بي آن كه بتوان ردي از آن يافت.
خشونت قرباني مي‌گيرد، گاه آشكار و در مقابل ديدگان همه و گاه پنهان و دور از چشم وزير لايه هاي هزار توي زندگي....
شايد بيراهه نباشد، اگر بگوييم؛ خشونت اقتصادي يكي از جلوه‌هاي پنهان خشونت است كه بر زنان ايراني تحميل مي‌شود. اين شكل از خشونت چه در محيط خانه و چه در اجتماع و بيرون از خانه زنان را بيش از مردان مي‌آزارد؛ اما چاره چيست جز صورتي كه بايد به زور سيلي سرخ بماند....
براساس آمار رسمي ارائه شده توسط مركز آمار ايران، زنان سهم بسيار كمتري از مردان در بازار كاردارند. به گونه‌اي كه سهم عمده زنان در مشاغلي كه كسب مي‌كنند به مراتب پايين تر از آقايان است.
اين آمار حاكي از آن است كه ۷/۸۸ درصد جمعيت زنان بيكار در نقاط شهري داراي تحصيلات عالي بوده و در نقاط روستايي اين نسبت ۴/۵۹ درصد گزارش شده است.
بنابراين اين گزارش بيكاري زنان داراي تحصيلات عاليه طي سال‌هاي ۷۶ تا ۸۰، ۴ برابر شده است.
عمده زنان تحصيل كرده ايراني معمولاً از رسيدن به مشاغل سطح عالي باز مي‌مانند و علي رغم تمام شايستگي‌هايي كه دارند، در سطوح مياني مديريت باقي مي‌مانند.
علاوه بر اين ساير زنان جوياي كار كه فاقد تحصيلات سطح عالي هستند، معمولاً با حقوق و دستمزد بسيار پايين جذب كار مي‌شوند و به نوعي مورد استثمار واقع مي‌شوند .
چندي قبل خبرگزاري ايلنا، خبري را منتشر كرده بود كه حكايت از به كارگيري كارگران زن در يك شركت توليدي با دستمزدي پايين‌تر از حداقل حقوق داشت.
همچنين برخي از كارگاه‌هاي توليدي، زنان را در شيفت‌هاي شبانه به كار مي‌گيرند. اين مسايل جداي از به كارگيري زنان در دفاتر شركت‌هاي خدماتي كوچك، مطب‌هاي پزشكي، فروشندگي و ... با حقوق هاي بسيار پايين و فقدان بيمه است.
در واقع مي‌توان چنين گفت؛ زنان در بازار كارايران علاوه بر تمام ناامني‌هايي كه تحمل مي‌كنند، بايد مزدي كمتر از كاري كه انجام مي‌دهند، بگيرند....
با وجود چنين شرايط و دشواري در محيط‌هاي كاري، ضرورت توجه بيشتر فعالان حقوق زنان به زنان كارگر رادو چندان مي‌كند.
البته ناگفته نماند اين تمام جلوه‌ خشونت اقتصادي نيست؛ چرا كه بنابر آمار انتشار يافته، ۱۲ ميليون و ۵۰۰ هزار زن خانه‌دار در سراسر ايران زندگي مي‌كنند. اين زنان علي رغم كار طولاني و طاقت فرسا در محيط خانه هيچ گونه دستمزدي دريافت نمي‌كنند. همچنين طبق آمار سال ۱۳۸۰، يك ميليون و ۲۰۰ هزار زن سرپرست خانوار در ايران وجود دارد. بخش عمده اين زنان تحت پوشش سازمان‌هاي حمايتي (بهزيستي، هلال احمر، كميته امداد) و يا نهادهاي خيريه هستند و كمك‌هاي بسيار ناچيز دريافت مي‌كنند. در واقع ۱۲ ميليون و ۵۰۰ هزار زن خانه‌دار ايراني، شرايط و وضعيت اقتصادي‌شان تابع مردان است. آنها براي حداقل‌هاي مورد نياز خود همواره بايد از مردان و همسرانشان خرجي دريافت كنند. طبيعي است كه در چنين شرايطي ممكن است برخي از «مردان» دشواري‌هايي را براي زنان ايجاد نمايند.
طبق يك پژوهش صورت گرفته نزديك به ۳۰ درصد زنان قزويني اذعان داشته‌اند كه تجربه خشونت اقتصادي داشته‌اند.
۶/۴۵ درصد اين افراد خشونت را در حد بسيار پايين تجربه كرده، ۲۵ درصد آنها خشونت اقتصادي را در حد پايين و ۴/۲۹ درصدشان نيز چهره متوسط خشونت اقتصادي را تجربه كرده‌اند.
برهمين اساس، ۷/۱۱ درصد زنان اعلام كرده‌اند كه «شوهرانشان براي آنها مضيقه مالي ايجاد كرده و خرجي خانه نمي‌دهند» و ۱/۷۷ درصد جمعيت نمونه ۴۰۹ نفري اين رفتار را خشونت تلقي كرده‌اند. همچنين ۷/۷۹ درصد زنان شهر قزوين بر اين باورند كه «جلوگيري از استقلال مالي آنها عملي خشن است.» ۹ درصد زنان قزوين گفته‌اند كه؛ تجربه چنين اقدامي را داشته‌اند.
۸/۹ درصد زنان نيز گفته‌اند كه «شوهرانشان در اموال و دارايي‌هاي آنان دخل و تصرف مي‌كنند». بيش از ۳/۷۸ درصد زنان مورد پرسش اين اقدام را خشونت تلقي كرده‌‌اند.
چهره ديگري كه از خشونت عليه زنان نمايان نمي‌شود، بار رواني ناشي از فقر اقتصادي است. طبيعي است هنگامي كه فقر خود را بر خانواده‌اي تحميل مي‌كند،‌آن چه كه به چشم نمي‌آيد، بار رواني ناشي از آن بردوش زنان خانواده است كه سعي مي‌كنند اين بار بردوش فرزندان سنگيني نكند....
زنان بايد تحمل كنند و دم فرو بندند، در هر شرايطي، نداري‌ها را به جان بخرند و در مقابل استثمار سكوت كنند. زنان بايد نگاه‌هاي سنگين محيط كار را به جان بخرند و از ترس آبرو دم برنياورند؛ چون زن هستند و همين كافي است تا تحصيلات، توانايي‌ها و هر آن چه كه دارند، ناديده انگاشته شود و ....
پ ن- این یاداشت را برای ویژه خشونت علیه زنان حدیث نوشتم.ویژه ای که شاهکار عبدالعظیم موسوی به تاخیرش انداخت.
پ.ن ۲ - چقد این روزها دلم برای دوستانم تنگ می شود. جلوه هم به شمار در بندان افزوده شد.به این جمله فکر می کنم که اوین به اندازه تمام زنان  برابری خواه جا دارد.
+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت 11:9  توسط مریم اکبری  | 

قرار بود امروز ویژه نامه زنان حدیث چاپ بشه و کلی هم مطلب گرفته بودیم و با ذوق و شوق منتظر. صفحه اول حدیث هم تیتر ویژه بود و این که ۶۰ درصد زنان قزوینی تجربه خشونت دارند اما در صفحات داخلی خبری از ویژه نامه نبود. حمید می گفت این شماره غنی ترین شماره ویژه نامه بود به لحاظ محتوا و بار علمی.وقتی علت را پرسیدم گفت: چاپخانه ولایت یادش رفته ویژه رو چاپ کنه.موندم بخندم از این صنعت انحصاری چاپ ولایت عبدالعظیم خان یا گریه کنم به حال خودم و بچه های نشریه که با چه ذوق و شوقی مطلب جمع می کنن و بعد هم چاپخانه مدرن استان و کارشناسان چاپ به بادش می دن.

به این می گن چاپخانه پیشرفته. چند وقت پیش اصرار داشتیم که حدیث برود در چاپخانه های تهران تا هم کیفیت کاغذ بهتر شود و وقتی دستش می گیری احساس نشریه بودن را داشته باشی و هم چاپش رنگ پس ندهد.یه بنده خدایی اصرار داشت که نه این کارو نکنید. علتش رو که پرسیدم گفت: اگه چاپو بدید تهران عبدالعظیم تو هیات منصفه حالتونو می گیریه.به عمو رحیم گفتیم: خندید و خندید.

اگه من مدیر مسوول بودم طبیعتا از امروز نشریه رو به ولایت نمی دادم وقتی اینقد احساس مسولیت نداره که ویژه نامه رو چاپ کنه و یادش می ره چه دلیلی داره که بازم کار رو بدیم به این آدم. تازه قیمت هاشم چند برابر گرانتر از تهرانه کیفیت هم که به قول بچه ها شیشه رو خش می اندازه و رنگ پس می ده.

خدایش این هم یه نوع رانت که به موسوی ولایت رسیده. تجارت چاپ به اسم کار فرهنگی....دست عبدالعظیم و کلیه کارکنان چاپخانه ولایت درد نکنه.واقعا کیفیتش عالیه

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت 15:4  توسط مریم اکبری  | 

مبارزه کردن برای بدست آوردن حقوق اولیه انسانی زنانه ام کم بود که چند روزپیش با یک بحث جدید مواجه شدم و شدید من را به فکر فرو برد که این همه تلاش باز هم به هویت همسر عزیزم بر می گرده چند وقتی هست که به خاطر اصرار های شدید دوستان و خانواده ام به خصوص مادرم باعث شده کمی دست به عصا تر و چراغ خاموش تر حرکت کنم که کاری بس سخت و دلخراش است بخصوص برای من که همیشه سرو صدا داشتم تو تحریریه  نشسته بودم که یکی از دوستان گفت ببینم این سوژه هایی که پیگیری می کنی رو حمید بهت میگه یا خودت؟ یه نگاه بهش کرد م وپرسیدم: مگه قبل از اینکه حمید با من آشنا بشه من نمی نوشتم گفت چرا ولی  و ادامه نداد و من رو به فکر فرو برد و ناخود آگاه نرگس محمدی به یادم اومد که قبل از اینکه زن تقی رحمانی بشه چقدر فعال بود و اکتیو و الان هم به قوت خود خودش باقی مونده و شاید هم اکتیو تر از گذشته کار می کنه اما وقتی می خوان معرفیش کنند می گن نرگس محمدی همسر تقی رحمانی. نمی دونم شاید دیگه زیا دی دارم به موضوع جنسیتی فکر می کنم اما نه این بار بارها و بارها شده که به این موضوع برخوردم و دوستانم  برای معرفی من از حمید استفاده کردن که شاید به روشون نیاوردم ولی من رو شدید به فکر فرو بردن سخت در حال نوشتنم که علی رشته افکارم رو بهم ریخت و من هیچ ندارم به غیر از چند آه بلند از تمام اعماق وجودم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم آبان 1386ساعت 17:41  توسط مریم اکبری  | 

 

همین چند وقت پیش بود که حامد نوروزیان تعریف می کرد: استاندار در همایش معماری و هویت شهری  می گفت قزوین از امن ترین استان های کشور است که موبایل را به او دادند و پشت میکروفون شروع کرد به این که آن جا چه خبر است؟ همهمه شد و بعد مشخص گردید که در شال دعوای محلی تفاق افتاده و اهالی با تفنگ به جان هم افتاده اند.

چند روز قبل دوباره استاندار قزوین را از امن ترین استان های کشور عنوان کرده بود که خبر رسید دو دانشجوی دانشگاه اسلامی کار قزوین برای این که حیثیتشان لکه دار نشود خود را به داخل کانال آب انداخته اند.تا میزان امنیت جاده ها و شهرهای استان قزوین برای همگان روشن شود.

مسوولین دولتی طبعا توضیح خواهند داد که پیگیر ماجرایند و نمی گذارند حقی از دانشجویان ضایع شود اما بد نیست که به خاطر مبارکشان آوده شود که چند وقت قبل دانشجویی خود را از طبقه سوم خوابگاه به پایین پرتاب کرد و کم نیست اخبار تجاوز به عنف و آدم ربایی در این شهر اما نمی دانم چه خواهد شد؟

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آبان 1386ساعت 16:46  توسط مریم اکبری  |